تبلیغات
dokhtare ashoo0oob - اینم یه داستان ازخودم...

dokhtare ashoo0oob

تـودورانــی هســتـیـم کــهـ حشــریـتــ،گــوه زده بــهـ بـشـــریـتــ

اینم یه داستان ازخودم...

صبح روزبارانی روی صندلی که توی آلاچیق بودنشسته بودوآرنجش روبه میزروبه روش تکیه داده بود،
وکف دودستش زیرچونش...
پنج ماهی میشدندیده بودمش ولی بااین حال ازپشت هم میتونستم تشخیص بدم که خودشه؛
پلیورسورمه ای بافت تنش بودکه مطمئنم بازم زیپشوتاآخربالانکشیده،
شلوارجین سورمه ای که برجستگی فندک توی جیبش رواحساس کردم،کفش راحتی سورمه ایش
وپنج سانت ازپاچه ی شلوارش هم دادمیزدکه طبق معمول بدون چترتوهوای بارونی قدم میزنه...
من همچنان منتظربودم که روش روبرگردونه؛
یه نفرپشت سرش ایستادودستشوگذاشت روشونه ی مردونش،سرشوبرگردوندکه اونوشناسایی کنه،
باهمون حالت همیشگی ابروهاشودادبالاکه دیدم ای وای من ته ریش همیشگیش به ریش تبدیل شده...!
چشممون توچشم همدیگه قفل شد،قلبم ایستادوپلک نمیزدم،چه غم سنگینی توی نگاش نشسته بود!
دلم تاب نیاوردغم چشاشوببینه بی اختیارمنم مثل آسمون باریدم که دیدم داره میادسمتم؛
روبه روم ایستادبدون هیچ حرفی اشکاموپاک کردوگفت:
توکه میدونی طاقت دیدن اشکاتوندارم،چرابهاری میباری!
یه لبخندتلخ به روش زدم که دستشودورکمرم حلقه کردوکشیدم توبغلش وزیرگوشم گفت:
دیگه نمیخوام ازدستت بدم ازاین به بعدبه همه میفهمونم که فقط مال خودمی...!


+ نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند 1394 ساعت 06:43 ب.ظ توسط parnia | نظرات()



نمایش نظرات 1 تا 30